![]() |
![]() |
|
| خوشبختي در خانه شماست بيهوده آن را در باغ همسايه مجوييد. |
|
چند روز پیش داشتیم با بابا وامیر میرفتیم مهمونی( خونه عمه جون) چون تازه از مکه اومده بود به ریحانه هم گفته بود که براش کلی سوغاتی اورده و ریحانه هم خیلی دوستش داره ضمنا اونجا میتونه با دوقلوها حسابی بازی میکنه
خانمی ما خیلی سریع اماده شد من دیدم قلم ودفترشو هم برداشت ازش پرسیدم مگه مشقات تموم نشده ؟دفتر برای چی میاری گفت لازم دارم منم زیاد پیگیر نشدم یعنی نمیدونستم که (بلا سوخته ) چه نقشه ای برای ما کشیده سواره ماشین که شدیم طبق معمول امیر شروع کرد به کتاب خوندن (گرچه همیشه بهش گفتم که تو ماشین کتاب نخون چشات ضعیف میشه )ولی کو گوش شنوا بابا هم ضبطو روشن کرد واهنگ مورد علاقشو گوش میکرد (البته با صدای بلند) صدای ریحانه بلند شد بابا میشه صدای ضبطو کم کنی ولی بابا متوجه نشد بعدش گفت: بابایی کمربند فراموش شده ها، بازم بابا توجه نکرد وتو همین سر وصداها موبایلش زنگ زد او هم گوشی را برداشت وشروع کرد به صحبت کردن بعد از اینکه صحبتش تموم شد ترافیک سنگین شد. وای واقعا وحشتناک بود حوصله ادم سر میرفت برای اینکه این فضا خسته کننده تغییر کنه چند تا بیسکوییت از کیفم در اوردم به اقای پدر دادم او هم شروع به خوردن کرد ریحانه بازم صداش در اومد بابایی خوردن هنگام رانندگی ؟؟؟ مامان خانوم شما هم که کمربندتو نبستی گفتم بابا بیخیال من کمربند نمیخوام غافل از اینکه همه اینها داشت جایی نوشته میشد وقتی به چهار راه رسیدیم وقتی افسرپلیس را دید گفت بابا میشه کنار ماشین پلیس نگه داری ؟ با تعجب پرسیدیم با پلیس چیکار داری؟ کارت همیار پلیسشو بیرون اوردوبا همون لحن خاص خودش گفت من همیار پلیسم میخوام برگه جریمتونو بدم دست اقای پلیس تا یه جریمه درست حسابی بشید گفتم مگه بابا چکار کرده؟ یکی یکی همه را شمرد دیدیم بچه مون راست میگه بابا کلی قربون صدقش رفت بابا اینبارو ببخش وقول داد که دیگه تکرار نشه گفت بابا جون اینبارو میبخشم بشرطیکه اون اسباب بازی را که قول دادی اگر معدلم ۲۰شد برام زودتر بخری بابا هم چاره ای جز قبول کردن نداشت (چون برگه جریمه سنگین تر ازون جایزه بود )گفت چشم قول میدم نتیجه اخلاقی: هیچوقت جلوی بچه ها خلاف نکنید چون همه اعمال ورفتار ما زیر ذره بین فرزندان است.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 13:7 توسط مامان ریحانه |
|
|
روزای عید بچه ها یه حال وهوایی دارن مخصوصا امسال که ریحانه خانم با دست گلی که به اب داد یه خاطره برای همه ما به یاد گار گذاشت.
قضیه از این قرار بود که خانم کوچولوی ما ازچند روز قبل توی مدرسه که برنامه معرفی عید غدیر را گذاشته بودن خیلی مشتاق شده بود که از چند وچون این روز با خبر باشه وقتی معلماش در مورد عید صحبت میکردن وبه بچه های سادات گفته بودن برای عید باید عیدی بیارن ریحانه وقتی اومد خونه خیلی ناراحت بود همش میگفت مامان کاشکی منم سید بودم وبرای دوستان مدرسه عیدی می بردم وهمشونو خوشحال میکردم. منم بهش گفتم مامانی تو هم سیدی چون مامانت سیده تو هم سید میشی دیگه واو بسیار خوشحال شد غافل از اینکه با این حرفم چه کاری دست خودم دادم. فرداش که از مدرسه اومد دیدم با خوشحالی تو بغلم پرید وشروع به قربون صدقه رفتن من کرد ازونجاییکه میدونستم پشت این مهربونیاش یه خواهشی هست گفتم مامان جون بگو چی میخوای؟ با چشمانی که از خوشحالی برق میزد گفت مامانی به خانم معلمم گفتم منم سیدم خانم هم گفت خوش بحالت فردا بی عیدی مدرسه نیایی ها حالا پاشو برو برای بچه ها ومعلمم عیدی بخر اول از درخواستش تعجب کردم گفتم مامان جون حالا الان که نمیشه برم ولی مرغ خانم یه پا داشت اخم کرد وگفت حالا بچه ها فکر میکنن من الکی گفتم دلم براش سوخت گفتم خیله خب یه کاریش میکنم پاشدم رفتم خرید وبرای برای همه بچه ها عیدی خریدم عیدی خریدن یه طرف آماده کردن وکادو کردنش یه طرف دیگه خدا راش کر که بابا هم زود اومد وقتی اینارا دید گفت اینا چیه وخودش با هزار اب وتاب کل ماجرا را تعریف کرد خلاصه بسته بندی شکلاتها وکادو کردن عیدیها کلی وقتمونو گرفت ولی ارزششو داشت چون وقتی خنده ها وخوشحالی ریحانه را میدیدم کلی خوشحال میشدم به خستگیش می ارزید بعدش امیر خان هم هوس کرد ازونجاییکه خواهرای دوستاش تو مدرسه ریحانه بودن گفت مامان خیلی بده که بگن ریحانه عیدی داده وداداشش نداده به این ترتیب موج دوم کار بسته بندی شکلات شروع شد فرداش وقتی از مدرسه برگشت کلی ذوق میکرد ومیگفت مامان این بهترین عیدی بود که من داشتم خانم معلم خیلی خوشحال شد وکلی بوسم کرد وبهم تبریک گفت. خوشحالم که این عید برای فرشته کوچولوی من بهترین عید بود وبراش بهترین خاطره شد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 23:34 توسط مامان ریحانه |
|
|
روز چهارشنبه ۲۰آبان ماه۱۳۷۴ ساعت ۸:۱۵ شب
یکی از خاطره انگیز ترین روزهای زندگیم بودیه روز فراموش نشدنی تازه بهوش اومده بودم که بغلم دادنش با دیدنش مثل اینکه همه دردها از یادم رفت یه حس قشنگی داشتم ومادر شدن را برای بار اول تجربه کردم یه پسربچه کوچولوی ناز وتپلی با لپای گلی ازونجایی که نوه اول خانواده بود مرکز توجه خانواده شد اسمشو امیر حسین گذاشتیم آخه این اسمی بود که خیلی دوست داشتم اون وقتها چه کارهایی که نمیکردم اینقدر عجله برای بزرگ شدنش داشتم که دائم لباسای که برای ماههای بزرگترش بود می اوردم تنش میکردم ببینم چقدر بزرگ شده مرتب صدای گریه وخندهاش را ضبط میکردم واز همه حالتاش عکس میگرفتم وهمش دعا میکردم زودتر بزرگ بشه اونوقتا بزرگترین دغدغه من بیمار نشدنش بود خوب غذا بخوره به موقع راه بره وبه موقع حرف بزنه تمامی حرکاتشو با کتاب چک میکردم تا خدای نکرده رشدش با مشکل مواجه نشه بعدش که بزرگتر شد دغدغه انتخاب دبستانشو داشتم که یه مدرسه خوب بره وشاگرد موفقی بشه که خداراشکر همین هم شد یکی از بهترینهای مدرسشون بودپنجم دبستان را با معدل ۲۰به پایان برد وبعد وارد راهنمایی شد ازونجایی که بچه کوشا وفعالی بود بزودی تونست توجه اولیا مدرسه را بخودش جلب کنه همه ازدرس واخلاقش راضی هستنواینجا هم از بهترینها ست (خدا راشکر) چقدر زود بزرگ شدی اون موقع ها معنی حرف مامان بزرگ را نمیفهمیدم که میگفت تا چشم بهم بزاری بچه بزرگ میشه پیش خودم میگفتم حالا کو تا امیر بزرگ بشه واینک پسرم در آستانه سن نوجوانی است حالا میفهمم دغدغه های اون زمان خیلی کوچیک بوده والان نیاز به مراقبت بیشتری داره اگر اونوقت از لحاظ جسمانی به من نیاز بیشتری داشت امروز از نظر روحی وعاطفی نیاز بیشتری به حمایت من وباباش داره اینجا با تمام وجود میگم پسرم به بودنت افتخار میکنم امیدوارم همیشه در پناه خداوند سلامت وموفق باشی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:5 توسط مامان ریحانه |
|
|
چند وقت بود که میخواستم برای ریحانه چیزهای بنویسم موضوع انشاء مدرسه وروز دختر بهانه ی خوبی شد تا دست به قلم بشم وچند خطی را برای فرشته کوچک خوشبختی خودم بنویسم
دختر عزیزم سلام! فرشته ی کوچک من که حالا برای خودت خانمی شدی راستش هنوز باورم نمیشه که چقدر زود بزرگ شدی ..انگار همین دیروز بود که منتظر بدنیا اومدنت بودم بدنیا اومدن تو باعث شادی کل خونوادمون شد وجمع سه نفری ما را کامل کرد وقتی البوم عکساتو ورق میزدم هر عکسی یاد اور خاطره ای شیرین برام بود حتی زمانی هم که مریض بودی هم ازت عکس گرفته بودم تا یادم بمونه که چه روزای سختی را پشت سر گذاشتم ولی خدا راشکر که الان سرحال وشاداب وسر زنده هستی روزها گذشت وگذشت وتو بزرگ وبزرگتر شدی تا به سن مدرسه رسیدی چقدر خوشحال بودی که مثل داداشی تو هم میتونی بری مدرسه یادته همیشه دوست داشتی مثل داداشی یه بچه زرنگ باشی یه دانش آموز منظم که همه معلماازش راضی هستن یادمه همیشه میگفتی مامانی منم میخوام مثل داداشی تو بمن افتخار کنی حالا امروز مامانی به وعده خودت وفا کردی میدونی چه احساس غروری کردم که جلوی اون همه مادر معلمت ازت تعریف میکرد وقتی کتاب ودفترتو بعنوان نمونه یه دانش اموز خوب به همه نشون داد نمیدونی چه حس غروری بهم دست داد یه لحظه حس کردم همه خستگیام از تن بدر شد حس کردم تونستم تورو خوب تربیت کنم ومیتونم به داشتن فرزندی مثل تو افتخار کنم باید ازت تشکر کنم که این حس خوب را امروز بهم هدیه دادی خدایا ازت متشکرم برای داشتن فرزندانی خوب وزرنگ وعالی خدایا ازت متشکرم بخاطر داشتن همسری خوب ومهربان که مرا در داشتن فرزندان خوب یاری میکنه وخدایا متشکرم وبخاطر همه چیزهای خوبی که بهم دادی در پایان ازت میخوام که به همه بچه ها سلامتی عنایت فرما وآنها را در راهی که در پیش دارن موفق وپیروز بگردان.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 15:8 توسط مامان ریحانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو عناوين مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من دريافته ام که انساني هر اندازه که مصمم به خوشبخت زيستن باشد
همان اندازه خوشبخت و سعادتمند زندگي خواهد کرد. |
| نوشته هاي پيشين |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 |
| پيوندها |
|
راز گل سرخ آرامش ما ریحانه کوچولو حرم دل کیمیا شکوفه بهار نارنج |
|
RSS
|