تبليغاتX

فرشته ی کوچک خوشبختی

خوشبختي در خانه شماست بيهوده آن را در باغ همسايه مجوييد.
روز  چهارشنبه ۲۰آبان ماه۱۳۷۴ ساعت ۸:۱۵ شب

یکی از خاطره انگیز ترین روزهای زندگیم بودیه روز فراموش نشدنی

تازه بهوش اومده بودم که بغلم دادنش با دیدنش مثل اینکه همه دردها از یادم رفت یه حس قشنگی داشتم ومادر شدن را برای بار اول تجربه کردم

یه پسربچه کوچولوی  ناز وتوپولو با لپای گلی ازونجایی که نوه اول خانواده بود مرکز توجه خانواده شد

اسمشو امیر حسین گذاشتیم آخه این اسمی بود که خیلی دوست داشتم

اون وقتها چه کارهایی که نمیکردم اینقدر عجله برای بزرگ شدنش داشتم که دائم لباسای که برای ماههای بزرگترش بود می اوردم تنش میکردم ببینم چقدر بزرگ شده   مرتب صدای گریه وخندهاش را ضبط میکردم واز همه حالتاش عکس میگرفتم وهمش دعا میکردم زودتر بزرگ بشه

اونوقتا بزرگترین دغدغه من بیمار نشدنش بود خوب غذا بخوره به موقع راه بره وبه موقع حرف بزنه تمامی حرکاتشو با کتاب چک میکردم تا خدای نکرده  رشدش با مشکل مواجه نشه

بعدش که بزرگتر شد دغدغه انتخاب دبستانشو داشتم که یه مدرسه خوب بره وشاگرد موفقی بشه که خداراشکر همین هم شد یکی از بهترینهای مدرسشون بودپنجم دبستان را با معدل ۲۰به پایان برد

وبعد وارد راهنمایی شد ازونجایی که بچه کوشا وفعالی بود بزودی تونست توجه اولیا مدرسه را بخودش جلب کنه همه ازدرس واخلاقش راضی هستنواینجا هم از بهترینها ست (خدا راشکر)

چقدر زود بزرگ شدی اون موقع ها معنی حرف مامان بزرگ را نمیفهمیدم که میگفت تا چشم بهم بزاری بچه بزرگ میشه پیش خودم میگفتم حالا کو تا امیر بزرگ بشه

واینک پسرم در آستانه سن نوجوانی است حالا میفهمم دغدغه های اون زمان خیلی کوچیک بوده والان نیاز به مراقبت بیشتری داره

اگر اونوقت از لحاظ جسمانی به من نیاز بیشتری داشت امروز از نظر روحی وعاطفی نیاز بیشتری به حمایت من وباباش داره

اینجا با تمام وجود میگم پسرم به بودنت افتخار میکنم امیدوارم همیشه در پناه خداوند سلامت وموفق باشی

 پسرعزیزم تولدت مبارک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:5  توسط مامان ریحانه | 
چند وقت بود که میخواستم برای ریحانه چیزهای بنویسم موضوع انشاء مدرسه وروز دختر بهانه ی خوبی شد تا دست به قلم بشم وچند خطی را برای فرشته کوچک خوشبختی خودم بنویسم

دختر عزیزم سلام!

فرشته ی کوچک من که حالا برای خودت خانمی شدی راستش هنوز باورم نمیشه که چقدر زود بزرگ شدی ..انگار همین دیروز بود که منتظر بدنیا اومدنت بودم  بدنیا اومدن تو باعث شادی کل خونوادمون شد وجمع سه نفری ما را کامل کرد

وقتی البوم عکساتو ورق میزدم هر عکسی یاد اور خاطره ای شیرین برام بود

حتی زمانی هم که مریض بودی هم ازت عکس گرفته بودم تا یادم بمونه که چه روزای سختی را پشت سر گذاشتم ولی خدا راشکر که الان سرحال وشاداب وسر زنده هستی

روزها گذشت وگذشت وتو بزرگ وبزرگتر شدی تا به سن مدرسه رسیدی چقدر خوشحال بودی که مثل داداشی تو هم میتونی بری مدرسه

 یادته همیشه دوست داشتی مثل داداشی یه بچه زرنگ باشی یه دانش آموز منظم که همه معلماازش راضی هستن یادمه همیشه میگفتی مامانی منم میخوام مثل داداشی تو بمن افتخار کنی

حالا امروز مامانی به وعده خودت وفا کردی میدونی چه احساس غروری کردم که جلوی اون همه مادر معلمت ازت تعریف میکرد  وقتی کتاب ودفترتو بعنوان نمونه یه دانش اموز خوب به همه نشون داد نمیدونی چه حس غروری بهم دست داد

یه لحظه حس کردم همه خستگیام از تن بدر شد  حس کردم تونستم تورو خوب تربیت کنم ومیتونم به داشتن فرزندی مثل تو افتخار کنم

باید ازت تشکر کنم که این حس خوب را امروز بهم هدیه دادی

خدایا ازت متشکرم برای داشتن فرزندانی خوب وزرنگ وعالی

خدایا ازت متشکرم بخاطر داشتن همسری خوب ومهربان که مرا در داشتن فرزندان خوب یاری میکنه

وخدایا متشکرم وبخاطر همه چیزهای خوبی که بهم دادی

در پایان ازت میخوام که به همه بچه ها سلامتی  عنایت فرما وآنها را در راهی که در پیش دارن موفق وپیروز بگردان.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 15:8  توسط مامان ریحانه | 
تا اسم فصل پاییز میاد همه یاد زیبایی طبیعت میفتن همه میگن فصل  خزان فصل عاشقان وشاعرانه

ولی برای من جدای این حرفا یه فصلی دیگه هست فصلی پر از خاطره های خوب

ولی یه چیزی که تو این فصل خیلی اذیتم میکنه سرماخوردگیهای پی درپی خودمو وبچه هاست البته امسال این سرماخوردگی با تاخیر شروع شد ولی بالاخره شروع شد وامروز اولین ترکش را نثار منو وریحانه کرد.

البته تو این  موقعیت که بازار انفلونزا داغه  یه کم همه را نگران میکنه مخصوصا ریحانه رو که رو این مسئله خیلی حساس شده

همش میگه مامان ماسک بزن روزی صد دفعه باید دستها رو بشوری وخلاصه یه دکتر تمام عیار برای خودش شده از طرفی خودش هم خیلی مراقبه

 دیشب وقتی میخواست بخوابه یه ماسک رو بینیش زد ازش پرسیدم چرا الان ماسک میزنی خیلی باجدیت گفت اگر تو خواب سرفه کنم ویروسها همه جا پخش میشن اونوقت بابا و داداشی هم مریض میشن  از این حرفش خندم گرفت

 اومدم بوسش کنم یه دفعه با  عصبانیت گفت: مامان خانم حواست کجاست میخوای ازون آنفلونزاها بگیریم  گفتم ببخشید خانمی حق با شماست چشم دیگه تکرار نمیشه

ولی خیلی خوشم اومد که اینقدر حواسش جمع بود بچه ها با اینکه بچه هستن ولی حواسشون خیلی از ما بزرگترها جمع تره

وخلاصه اینکه توصیه های ایمنی را جدی بگیریم تا بتوانیم از این فصل زیبا نهایت استفاده کنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 18:47  توسط مامان ریحانه | 
 روز اول مهر روز بازگشایی مدارس روزی که بطور قطع برای همه ما یاد اور خاطرات زیبای مدرسه  هست.

از دیشب ذوق وشوق مدرسه را میشد تو چهرش دید ،روپوش اماده کنار کیف وکفشش همه نشونه ی این بود که از باز شدن مدرسه ها خیلی ذوق زده هست بر عکس هر شب که تا دیر وقت پای تلویزیون بود  دیشب ساعت ۸ میخواست بخوابه میگفت دیر بخوابم زود بیدار نمیشم از شب تا صبح هم چند بار اومد منو بیدار کرد  ومیگفت: مامان خواب نمونی، مدرسم دیر نشه...

 منم کلی حرصم دراومده بود اخه تا میومد خوابم ببره خانم یه چیزی یادش میومد حالا مگه خرده فرمایشاتش تمومی داشت  مامان  فردا این کارو بکن اون کارو بکن...خلاصه برای خودش شبی بود

 صبح  هم بی سر وصدا صبحانشو خورد با خوشحالی تموم لباساشو پوشید اماده رفتن به مدرسه شد

امروز را باید خودم مدرسه میبردمش چون هنوز سرویس مدرسه  راه نیفتاده البته مدیرشون قول داده برای برگشتشون سرویسها درست بشه

توی راه هر بچه ای را میدیدم کلی کیف میکردم آخه همشون عین دسته ی گل مرتب بودن همه چی نو وای که چقدر همشون ناز وخوشگلن

 البته همه اینا مال ماه اوله  دیدن بچه ها روز اخرای سال تحصیل دیدنیه

بعدش وقتی به مدرسه رسیدیم یه بوس داد وزود با دیدن دوستاش پرید توی مدرسه  دیدن دوستاش ومعلماش فکر کنم بهترین وقشنگترین خاطره براش بشه

برای اینکه معلمان بیشتر با روحیه بچه ها آشنا بشن کلاس بندیشون به روز شنبه موکول شد...خدا کنه اون معلمی که من دلم میخواد معلمش بشه

امروز خیلی زود از مدرسه تعطیل شد وقتی رفتم سر کوچه از سرویس تحویلش بگیرم با خوشحالی پرید تو بغلم وبعد از کلی ماچ وبوسه میخواست همه اخبار مدرسه را یه جا بگه  سر ناهار هم یه ریز  از مدرسه واتفاقاتش حرف میزد

خلاصه امروز که روز اول مهر بود را بخوبی وخوشی پشت سر گذاشت به امید اینکه  همه روزای سال برای همه بچه ها خوب وخوش باشه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 14:53  توسط مامان ریحانه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
عناوين مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من دريافته ام که انساني هر اندازه که مصمم به خوشبخت زيستن باشد
همان اندازه خوشبخت و سعادتمند زندگي خواهد کرد.

نوشته هاي پيشين
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
پيوندها
راز گل سرخ
آرامش ما
ریحانه کوچولو
حرم دل
کیمیا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM